رو نمائی از کتاب حافظ

ديـدم کتاب حافظ و آن رونمائی‌اش

کمــتر ز افتتـاح سـرائی نداني‌اش

 

لختي درنگ كردم و گفتم به خويشتن

كي بي‌خرد بجوي زهر كس نشاني‌اش

 

بانگي زدم كه اي دل غافل به پاي خيز

تا پي بــري به معني و لفظ نهاني‌اش

 

پس با نشاط رفتم و گفتم سخـنوران

من هم به دعوت آمدم اين ميهماني‌اش

 

بس نكته هاست دانم و دانم كه هيچ كس

پاسخ نداده زان كه دگر نيست ثاني‌اش

 

اي عالمان فــضل و اديبان نكته‌سنج

تن را سزاست گر بكني جانفشاني‌اش

 

گر گوشه اي ز باغ غزل مسندم دهيد

با عشق و شوق وذوق كنم باغباني‌اش

 

در فــهم ما اگر سخني هست گفتني

مشتاق اين سخن؛ زچه رو مي‌دواني‌اش؟

 

ناگه چو رعـد پيري از آن جمع بانگ زد

اي بي‌سواد و فهم تو اين چون بخواني‌اش؟

 

اندازه ات نــبود وگرنه تو نــيز هم

چون ما سخنوران به ملائك رساني‌اش

 

آهي كشيدم از سخنش شد غمم فزون

خــطي كشيدم عالم باقي و فاني‌اش

 

آمد صــدا كه اي تو گرفــتار ناكسان

حافظ مبــاد نقض كند ميــزباني‌اش

 

ناظــم به اعتبار دلت بي‌حـجاب شو

عاشق سزد كه كام دهد ميهماني‌اش 



تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۸۷ | 17:30 | نویسنده : ویران آبادی |