سمند رستم  

 

چو  رستم  بيامد  زِاقصاي دور

تنش خسته و چشمِ او گشت كور

 

به تهمينه  فرياد  و  آواز داد 

كه همسر بيايد به كردار باد

 

بدو گفت  اين  رخش  از آنِ تو 

از اين پس شود رخش، مهمان تو

 

از اين رخش درمانده و خسته‌ام

به قتلش دگر  من  كم ر بسته‌ام

 

بدو گفت تهمينه با بانگ رود  

چه دارد مرا رخش، اِسكُونت و سود؟

 

بدو گفت دستان به بانگِ بلند

سواران سوارند پشت سمند

 

همه در سمندي به لَم خفته‌اند 

بزرگان همه اين سخن گفته‌اند

 

مرا نيز بايد سمندي به كار  

دگر رخش بر من نيايد به كار

 

چنين شد كه رستم از آن دل بريد

به دندان كمند و ركابش جويد

 

بدو گفت تهمينه اي پهلوان 

به كمپاني‌اش رو به جان و روان

 

برو ثبت نامي كن و پول ده   

چه كم داري از مردم شارجه!!؟

 

چنين كرد رستم به آيين باد  

دل و روي تهمينه را كرد شاد

 

سمندي نوشت و دلش آب شد

نه جاري، كه مانند مرداب شد

 

چو آمد سمند و دو ماهي گذشت

تو گفتي دو ماهش به سالي گذشت

 

فراوان  شدي  سوي تعميرگاه 

به مرگش شدي شادمان، گاه گاه

 

تهمتن دگر بي‌تن و توش شد  

زبس رفت تعمير، بيهوش شد

 

چو تهمينه  آمد به بالاي گُرد

به فكرش فتادي كه رستم بمُرد

 

فغان كرد و گيسو پريشان نمود 

ندانست حكمِ فلك بر چه بود؟

 

چو بيهوشِ ما، سالم و هوش شد 

چنان در خروش و چنان جوش شد

 

كه تهمينه ترسيد و فرياد كرد

سويِ كردگار جهان داد كرد

 

چنين گفت رستم به تهمينه‌اش

نشان  داد  دستان  پرپينه‌اش

 

بدو گفت اين از سمندم رسيد

كه بدبختي از پا به مغزم رسيد

 

نشد رخش يكبار تعميرگاه 

پلاتين  نزد  وقت آوردگاه

 

نشد رخش خاموش از روشني

كجا يافتي اين چنين توسني؟

 

خريدم سمندي كه يارم بُوَد 

به هنگام سختي كنارم بود

 

خريدم سمندي كه اسبم بود

مسافركش و راهِ كسبم بود

 

خريدم سمندي كه پندار نيست

مناسب به جنگ و به پيكار نيست

 

خريدم سمندي كه رهوار نيست

بر آن هيكلش اندكي عار نيست

 

سمندم نه رخش است افسوس و آه

ندانم  چرا  عمر  كردم  تباه؟

 

چرا رخش از پيش خود راندمي؟

چرا او يكي اسب خر خواندمي؟

 

 بيا رخش اي مونس رزمگاه

شدم  بنده و خوار تعميرگاه

 

 



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۷ | 8:19 | نویسنده : ویران آبادی |