نياز به تغيير در برخي اصول قانون اساس

در سال 1368 امام در نامه اي خطاب به رهبر كنوني انقلاب بر ضرورت بازنگري قانون اساسي كه در سال 1358 به تصويب اكثريت مردم ايران رسيده بود را فرمان داد. پس از آن بود كه شخصيت هاي برجسته نظام در مهلتي كه به آن ها داده شده بود نسبت به تغيير برخي از اصول آن اقدام كردند و پس از آن و همزمان با پنجمين دوره انتخابات رياست جمهوري به رأي عمومي گذاشتند. اين تغيير كه براي اولين بار پس از انقلاب رخ داد حاكي از آن است كه قانون اساسي وحي منزل نبوده و اين قابليت را دارد كه بنا بر تشخيص شرايط موجود جامعه تغيير كند و به رأي عمومي گذاشته شود.
اينك در آستانه رسيدن به دهه پنجم انقلاب و اين كه قريب سي سال از تغيير قانون اساسي گذشته است باز احساس تغيير برخي از اصول آن كه مورد تفسيرهاي سليقه اي قرار مي گيرد احساس مي شود. به نظر من بيشترين تغيير در اصول قانون اساسي بايد در حوزه انتخابات شوراي شهر، مجلس و رياست جمهوري اتفاق بيفتد. در همين انتخابات اخير رياست جمهوري كه تازه ثبت نامش آغاز شده برخي با حضور خود شيوه نامناسبي از رفتارهاي سياسي را به نمايش مي گذارند كه بازتاب آن در اخبار و رسانه هاي داخلي و خارجي چهره درستي از جامعه ايران نشان نمي دهد. هرچند حضور برخي با تيپ هاي فكري و پوششي خاص غير قانوني نبوده و جزئي از حقوق شهروندي آن ها محسوب مي شود اما در جامعه بي اخلاق ما به سوژه هايي تفنني و تفريحي بدل مي شوند كه كار درستي نيست.
نبود سيستم حزبي درست در كشور در حقيقت، راه را به حضور پرتعداد اين افراد آن هم در انتخاباتي نظير رياست جمهوري باز مي كند و اين بيشتر ناشي از ضعف گروههاي سياسي است. تا جامعه ما در اين اتفاق به بلوغ نرسد هر بار شاهد چنين رفتارهايي هستيم كه احتمالا فيلم و عكس آن ها تا سالها پس از حضور به عنوان نامزد انتخاباتي در گوشي هاي تلفن همراه ما ايرانيان در گردش خواهد بود. ضعف قوانين مربوط به حضور افراد در انتخابات رياست جمهوري هم دليل ديگري بر اين اتفاق است. اتفاقي كه هر چهار سال تكرار مي شود و پس از برگزاري هر انتخاب تا انتخابات بعدي به خواب زمستاني مي رود. در اين ميان آبروي شهرونداني است كه به هر علت و با توجه به ضعف قوانين حضور مي يابند و سوژه تفريح مردم مي شوند و متاسفانه قرباني رفتار غلط جامعه. كاش با تغيير قوانين موجود مي توانستيم از اين كار جلوگيري كنيم.
نقدي بر داستان كوتاه "سه قطره خون" اثر "صادق هدايت"

صادق هدايت با جملات اول در داستان سه قطره خون پريشاني ذهن و مكان راوي را براي ما روشن مي كند. راوي بيماري روان پريش است كه شايد قريب يك سال در آسايشگاه رواني و در كنار ساير بيماراني كه بعد تعدادي از آن ها را به ما معرفي مي كند حضور دارد برخي از شخصيت ها نيز زائيده ذهن روان پريش راوي است كه هويت هاي چندگانه خود را در طول روايت به ما معرفي مي كند. داستان از پي رنگ منظمي برخوردار نيست و همين سرگرداني است كه مخاطب را در خوانش روايت سردرگم مي كند. مخاطب نمي فهمد كه راوي چرا ديوانه شده است. داستان هم در اين خصوص اطلاعي نمي دهد ولي به وضوح انشقاق شخصيت راوي را بيان مي كند.
راوي نويسنده اي كه يك سال است تقاضاي كاغذ و قلم كرده و اينك كه پس از يك سال آن ها را در اختيار او گذاشته اند به خاطر ذهن پريشان و تشتت افكار چيزي براي نوشتن ندارد و به سردرگمي و ناتواني اش اعتراف مي كند.به نظر من راوي اين داستان خود صادق هدايت است. مي خواهد زخم هايي كه مثل خوره به جانش افتاده را از طريق نوشتن تسكين بدهد اما بين گفتن و نگفتن گير كرده است. ناخودآگاه راوي به تمامي شامل خاطرات تلخ يا فراموش شده گذشته است. اما تضاد بين ضمير خودآگاه و ناخودآگاهش به وجود مي آيد. شايد هم با مقاومت «خود» مواجه مي شود. او كه ميرزااحمدخان نام دارد روايتي دوگانه را مطرح مي كند. در دارالفنون تحصيل كرده. پس شخصيتي تحصيل كرده است كه هنگام نوشتن مطالبي را كه ماهها در ذهن پرورانده باز مي ماند و از تمام خطوط كج و معوجي كه نوشته فقط سه كلمه قابل خواندن مي شود. «سه قطره خون» كه اين كلمات به تناوب در جدهاي ديگر داستان نيز با مضامين و علل ديگري تكرار مي شوند. او يك نويسنده قهار است. با توصيفي كه از فضاي اطراف مي كند و آن را مورد استفاده شاعران مي داند نه نويسندگان به اين نكته پي مي بريم.وقتي بيماران ديگر آن آسايشگاه را معرفي مي كند به تيزبيني او پي مي بريم.
حسن، محمدعلي، دكتر، يك ديوانه، صغراسلطان، تقي، ناظم و عباس و سياوش كساني هستند كه به مخاطب شناسانده مي شوند. برخي مفصل تر و برخي مختصر. به «گربه گل باقالي» و در جاي ديگر نازي و دختري هم اشاره مي شود.جايي رخساره كه دختر عموي سياوش است و در جايي دختر جوان كنار عباس.
اين ها باعث دوپاره شدن روايت در واقعيت و رويا مي شود و به تكرار مي رسد. اتفاقهايي مشابه در مكان هايي غير مشابه اتفاق مي افتد. و راوي در همه جا بيننده اين وقايع است. راوي جايي در «نهاد» جاي عباس مي نشيند كه غريب ترين رفيق اوست و در جايي در «خود» همان شعر عباس را در كنار سياوش و رخساره مي خواند. محتمل مي شود كه عباس و سياوش از دگرخويشتن هاي راوي مي باشند. عباس شاعر و نوازنده تار است و در پايان داستان از قول سياوش مي فهميم كه راوي هم شاعر و نوازنده تار است. اين تكرار و جابجايي از مشخصه هاي بارز اين داستان است. جايي مي نويسد: « ... هميشه همان آدم ها، همان خوراكها، همان اتاق آبي كه تا كمركش آن كبود است» مربوط به توصيف قسمتي از آسايشگاه و در جايي ديگر در توصيف اتاق سياوش مي گويد: «... بعد مرا برد به اتاق خودش. همه درها را بست. روي صندلي نشستم. چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من كنار ميز نشست. اتاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود.»
كشتن گربه توسط ناظم و سياوش نيز همان فرايند را دارد. جايي در «نهاد» راوي قاتل گربه گل باقالي است و جايي قاتل نازي. همين موضوع در بوسيدن رخساره با سياوش و عباس با دختر جوان اتفاق مي افتد. شايد راوي با بيماري سطح پائيني از شيزوفرني مواجه باشد. چون در جايي بعضي از چيزها را توطئه اي بر عليه خود مي داند. مانند: «... شبها هراسان از خواب مي پريدم. به خيالم كه آمده اند مرا بكشند». يا «... همين وسواس را داشتم كه به من زهر بخورانند»در اين داستان هويت ها عجيب در هم آميخته شده اند به قسمي كه نمي توان بين برخي از آن ها حد و مرزي قائل شد.
«سه قطره خون»، «گربه گل باقالي» و «درخت كاج» سه نماد اصلي اين داستان هستند. گربه مي تواند نمادي از شهوت طلبي بي حد و حصر و بي صفتي باشد. و با توجه به ماده بودن نازي اين افق پريشاني ذهن راوي را متبادر مي كند در برابر زن هاي پيرامونش كه در اينجا از رخساره به اسم ياد مي كند. شايد هم اين روايت خيانتي باشد كه رخساره در حق راوي روا داشته و او را به روان پريشي كشانده و حكايت مرغ حق و خوردن سه دانه گندم از مال يتيم و ريختن سه قطره خون دليلي بر گناهكار بودن رخساره دارد. در اين جا محملي براي قضاوت كاري كه رخساره كرده نمي توان متصور شد چرا كه ما داستان را فقط از زبان راوي مي خوانيم. شايد اين خيانت باعث ظهور گفتماني پريشان و در هم و برهم شده كه راوي پس از يكسال درخودماندگي و مقاومت داستان خود را براي مخاطب روايت مي كند. شايد هم اشاره راوي به درخت كاج هم به خاطر ثابت بودن سرسبزي آن و اثبات خيانت رخساره در افق ذهني او باشد چون درخت كاج به رغم سرسبزي چهارفصل از يك وضعيت ثابت و تكراري برخوردار است.
باستاني پاريزي

نه اين كه بسيار بشناسمش و نه اين كه بسيار ديده باشمش. نه. ولي چند باري او را در اصفهان و تهران ديده ام. بيشتر كتابهايش را خوانده ام و نثر و قلمش را هم دوست داشتم و دوست دارم. محمد ابراهيم باستاني پاريزي كه هيچ گاه در دوران بودنش و در كشورش آن طور كه بايد و شايد شناخته نشد و به رغم سالها فعاليت فرهنگي و تاريخي در زادبومش نشان شايستگي نيافت و نشان دانش دوران رياست جمهوري احمدي نژاد حداقل نشان سپاسگزاري حاكميت به اين مرد با فضيلت بود. اول بار در او را در همايش صفويه در اصفهان در هتل عباسي ديدم و به تناوب در تهران و در مراسم هاي مختلف. مردي بود نكته سنج و بذله گو با پشتوانه فراوان علمي و عاشق كرمان و ايران. به تناوب برخي از نزديكانش شعرهاي نابش را برايم خوانده اند. استاد تمام دانشگاه تهران و مردي كه سينه اي پر از تاريخ را سالها با خود حمل مي كرد. در چنين روزي در سال 93 هم زمان با اواخر دوره بيماري و شيمي درماني من درگذشت و من هرگز نتوانستم در مراسمي از او حضور داشته باشم. اما جايش هميشه بر صدر است و كتابهايش در كتابخانه شخصي من هنوز مي درخشند. خاتون هفت قلعه، نون جو دوغ گو، ناي هفت بند، آفتابه زرين فرشتگان، پيغمبر دزدان و ... . روح اين مرد بزرگ قرين رحمت الهي و يادش همواره گرامي باد.
نه به تصادف

در سال 1283 شمسي نخستين اتومبيل به ايران آمد. اين اتومبيل متعلق به مظفرالدين شاه قاجار بود كه يك راننده فرانسوي وظيفه راندن آن را به عهده داشت. بعدها بزرگاني نظير قوام السلطنه، امين الضرب، وثوق الدوله و برخي از سفرا و وزرا هم به تبعيت از شاه قاجار صاحب اتومبيل شدند. اين يعني اين كه از ورود اتومبيل به ايران بالغ بر يك صد سال مي گذرد. در سال 1291 هم نخستين آئين نامه راهنمايي و رانندگي در ايران ننوشته شد تا به حمل و نقل شهري و برون شهري ما نظم و نسق مطلوب داده شود. مظاهر مدرنيته هم زمان با ظهور پهلوي اول در ايران شكل گرفت و هنوز هم ادامه دارد. امروزه علاوه بر تغيير در قوانين راهنمايي و رانندگي و احداث بزرگراهها و راههاي مواصلاتي بين شهرها شكر خدا اتومبيل هاي امن تر و با كيفيت تري در جاده ها و شهرهاي ايران در تردد و رفت و آمد هستند. اما متاسفانه به رغم داشتن بيش از يك قرن سابقه رانندگي هنوز هم با ابتدايي ترين اصول راهنمايي و رانندگي بيگانه ايم و هر سال خاصه در روزهاي ابتداي سال با صحنه هاي دلخراشي از تصادف هاي ناشي از بي احتياطي و عدم رعايت قوانين راهنمايي رو به رو هستيم.
جانشین رییس پلیس راهور ناجا از مرگ ١٤٥ نفر و مجروح شدن دو هزار و ٩٥٠ تن در نوروز 1396 خبر مي دهد. و البته اين غير از آمار غير رسمي تصادفات جاده اي است. به طور حتم بسياري از اين تصادفات بر اثر بي احتياطي هاي شخصي است. بسياري از تصادفات بر اساس فقر فرهنگ عمومي رانندگي است. رانندگي و رعايت قوانين هم انسانهاي قانونمند را مي طلبد. و البته مردم ايران به لحاظ رعايت قانون آن هم از هر نوع حكايت هاي خاص خود را دارند. گذشت، مهرباني، كمك رساني، تجهيزات مناسب سفر و بسياري از موارد ديگر مي تواند در كاهش آمار تلفات جاده اي ما مؤثر باشد و صد البته انساني كه در زندگي اجتماعي خود گذشت ندارد و به هر وسيله اي به اهداف خود مي رسد در رانندگي هم از همان روش پيروي مي كند. با فرهنگ سازي در كاهش آمار تلفات ناشي از تصادف راه به جايي نمي بريم كه اگر مي خواستيم فرهنگ رانندگي را ياد بگيريم در اين يكصدسال آموخته بوديم. پس رعايت قوانين آن رعايت شخصي و فردي است. هر فرد بايد اين عمل را در وجود خود حس كند كه به قوانين احترام بگذارد و رعايت اين البته براي مردم ايران كمي سخت است.
آمد نوبهار

نوروزهاي بچگي ام را دوست داشتم نه نوروز هاي ميانسالي ام را. نه نوروزهايي را كه با هر قدم نزديك شدن به آن خبر بدي را مي شنوم. نه نوروزهاي الان را كه هيچ چيزش مثل سالهاي قبل نيست. نه چهارشنبه سوري اش و نه عمو نوروزش و نه شكوفه درختانش. بچگي ها و خاطرات من گم شده است ميان تلي از ناملايمات و دروغ ها و كجرفتاريها. الان بيش از آمدن بهار به آن ها مي انديشم تا به نوروز. به قولهاي مردانه كاسب هايي كه بدفولي مي كنند. به دروغ هاي سيزده اي كه اكثرشان راست اند. من نوروز بچه گي هايم را دوست دارم. نوروزهاي گذشته ام را. كنار هفت سين هاي خانه مادربزرگ و ساعت شماطه دار. من گم شدگيهاي نوجوانيم را مي خواهم كه با خريد يك دست لباس عيد و يكسال پوشيدنش شاد بودم. كه چهارشنبه سوريش كشته و زخمي نمي داد. كه سفره هاي مردم رنگين بود. كه عيدي هاي تا نخورده بزرگترها بركت داشت. كه بزرگترها بودند. كه ... . و كه ... . و كه ... .
گفتنش فقط آه مي شود و بر مي آيد از نهاد آن كه ديگر بچگي هايش فراموش شده. كه انسانيت فراموش شده. كه همراهي و همدلي فراموش شده. كه دوستي و دوست داشتن فراموش شده و شده يك سنت كليشه اي تكراري براي من و تو و ما. به رسم عادت ديرينه من هم بايد همين را بگويم كه فرارسيدن نوروز باستاني 1396 را به شما تبريك مي گويم. و تو مي داني كه نه بهارش بهار است و نه نوروزش نوروز. زمين اما نفس مي كشد. روزها و ماهها و سالها و قرن ها. با من يا بي من. سال به عادت ديرينه خوب و بد نيست. اين ما هستيم كه سالمان را خوب به پايان ببريم يا بد. پس اين بار اميدوارم سال 1395 را با خير و بركت و آن گونه كه مي خواستي به انتها رسيده باشي و اميد به سال 1396 كه آن را آن گونه كه مي خواهي شروع كني. روزگارتان پيوسته شاد و همواره ايدون باد.
.: Weblog Themes By Pichak :.
